انتقال به خانه جدید
پنجشنبه 5 خرداد 1390 05:22 ب.ظاگر از آن دسته آدم هایی هستید که مدام با خودشان درگیرند؛ اگر مدام یک ور درونتان با آن ور دیگرش در کلنجار است؛ اگر...
اگر...
اگر...
بالاخره این جوجه زاغچه کوچولو که تازه هفت هشت ماهی می شه که سر از تخم در آورده و میان آدم ها پا گذاشته تصمیم می گیرد که به آشیانه جدیدی قدم بگذارد. اینجا جای خوبی بود اما از آنجایی که سایت میهن بلاگ چندوقتی است که مشکلات فنی پیدا کرده مجبور به ترک آن هستم. همین الان هم برای گذاشتن این مطلب اومدم كافی نت.آدرس جدید را هم در انتها اورده ام.
ضمن اینکه زندگی فرصت زیادی برای انسان ها باقی نمی گذارد تا همیشه با "اگرها" زندگی کند. خوشبختانه یا متاسفانه اینم از شرایط زمانه و جامعه ایه که ما توش زندگی می کنیم. ما هم نسلی هستیم که مغزش پر است از سوال های بی جواب. پر از تضادهای آشکار و نهان. نسلی که روبروی نسل های قبلی قد علم می کند و آن ها را زیر سوال می برد. نسلی که از بودن خودش حرف می زند. نسلی که با چراهای بی جواب بزرگ شد. نسلی که لب به اعتراض می گشاید و گاهی خط بطلان می کشد بر آنچه گذشتگان حقیقت می پنداشتند....
اما به هر حال فکر می کنم ایستادن روی پل شک و تردید بیشتر از این به صلاح نیست. به هر حال باید دست به انتخاب زد و حرکت کرد. برای کلنجارهای درونی باید سرانجامی پیدا کرد. ایستادن روی پل شک، ایستادن وسط زمین و آسمونه. معلق ماندن تو هواست. یا باید مسیر پیش رو را انتخاب کرد و دل به جاده زد، یا هم چنان روی پل معلق بمانی و با هر بادی که می وزد دلت هری پایین بریزد که نکند الان پایت بلغزد و از روی پل سقوط کنی. تو اول از همه در قبال خودت مسئولی. برای پرسش های ذهنیت اگر پاسخی پیدا نکنی یک عمر در قبال خودت مسئولی. شاید این خانه جدید پایانی باشد نه بر همه، بلکه قسمتی از این کشمکش های درونی. به هر حال... برای ما دیگه بالاتر از سیاهی كه رنگی نیست. به قول جیم انور خانه ای ساختم که: نیابد ز باد و ز باران گزند
پی نوشت: بچه که بودم فکر می کردم می تونم دنیا را تغییر بدهم. بزرگتر که شدم فهمیدم باید خودم را تغییر بدم، آن موقع دنیا هم حتما دنیای بهتری برایم خواهد بود.
نوشته شده توسط: jack daw | آخرین ویرایش:چهارشنبه 11 خرداد 1390 | نظرات ()
درخت ها به من آموختند
جمعه 23 اردیبهشت 1390 04:41 ب.ظاین روزها شعرهای فاضل نظری را زیاد زمزمه می کنم. اس ام اسم می کنم برای دوستانم. برنامه مشاعره شبکه آموزش را شاید دیده باشید. یکی از برنامه ها را با موبایلم ضبط کردم. بارها گوش کردم آنچه را ضبط کرده بودم. چند بیت توجهم را جلب کرد. روی کاغذ آوردمشان:
دوک نخ ریسی بیاور یوسف مصری ببر
شهر از بازار یوسف های مصری پر شده است
*
نیستی کم! نه از آیینه نه حتی از ماه
که ز دیدار تو دیوانه ترم تا از ماه
*
مزن تیر خطا! آرام بنشین و مگیر از خود
تماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت
*
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند
*
از باغ می برند که چراغانی ات کنند
تا کاج جشن های زمستانی ات کنند
تو اینترنت جستجو کردم تا رسیدم به اسم فاضل نظری.
قرار گذاشتم که از نمایشگاه کتاب هایش را بخرم. که از بد روزگار مریض شدم. دوهفته می شود که بیماری خانه نشینم کرده. دکتر گفت ریه هایم عفونت کرده. نتوانستم به نمایشگاه بروم. سپردم به خواهرم سه گانه فاضل نظری را برایم گرفته: گریه های امپراتور، آن ها، اقلیت
خیلی وقت می شد که غزل خوب از شاعری جوان نخوانده بودم.
نوشته شده توسط: jack daw | آخرین ویرایش:- | نظرات ()
یک ورق کاغذ، لطفاً
چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390 08:46 ب.ظ
البته که در مواقع سلامتی من هیچ وقت زحمت این جور امور ساده رو به ایشون محول نمی کنم. مطمئنا ایشون هم وقعی نمی نهند به حرف بنده. هرچند برای ایشون قضیه کاملا برعکسه. تا لیوان آبشون را هم ما باید بدیم دستشون.
"... ببخشید شما یک ورق کاغذ خدمتتون هست؟من پشت و روی برگه ام پر شده، اما هنوز همه حرفام رو نزدم..."
فایده دیگه ای هم که داشت این بود که من فهمیدم علت خیلی از بیماری هایی ناشناخته و حتی شناخته شده ای که نوع بشر بهش مبتلا می شه ویروس و میکروب و این جور موجودات میکروسکوپی ذره بینی نیستند. علتشون را باید در اموری مافوق علوم تجربی جستجو کرد. حالا اگر من این وبلاگو نداشتم که اینو متوجه نمی شدم. یعنی هر آدم معمولی که اینو نمی فهمه. باید وبلاگ نویسی باشه که مریض هم شده باشه. بعد از روی کامنت هاش بیاد بفهمه که چشمش کردن. کله پا کردنش. علاجش هم اینه که فی الفور بدی چند تا منگوله چشم و نظر درست کنن و بعدشم آویزون کنی بالای وبلاگ. همین جا. بالا سر زاغچه که دور کنه چشم هرچی حسودمسود و بدخواه مدخواهه.
درضمن اینکه آدم پنج شنبه صبح که باید سرساعت 8 تو دانشگاه سر جلسه امتحان حاضر باشه و تا 9 خواب بمونه و به دانشگاه نرسه رو همیشه نمی شه گذاشت پای آه و ناله دانشجوها. ممکنه بد یمن بودن یه زاغچه شوم گریبانگیرش شده باشه. از ما گفتن بود ها.
القصه اینکه وقتی کفگیرت خورده ته دیگ و از سوژه موژه خبری نیست دیگه از گودر گرفته تا کامنت هایی که برات می ذارن، خودش می شه سوژه دیگه. کافی یه کم بپرورانیش(!) تمرین ذهنیه دیگه. از خمودگی ذهن جلوگیری می کنه. خب چه می شه کرد؟
نوشته شده توسط: jack daw | آخرین ویرایش:چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390 | نظرات ()
چشم بیمار تو شد باعث بیماری ما
دوشنبه 12 اردیبهشت 1390 10:51 ق.ظنوشته شده توسط: jack daw | آخرین ویرایش:- | نظرات ()
باد آمد و جیم انور آورد...
جمعه 9 اردیبهشت 1390 12:23 ب.ظ
باد آمد و جیم انور آورد
زاغچه بال و پر درآورد
هرگز نشنیده ام که بادی
بوی گلی از تو خوشتر آورد
تقریبا می شود گفت که یک دوره دو ساعته تلفنی برای حل این بحران(!) داشتیم تا فهمیدیم چی به چیه؟ این گودر کیه؟ بماند که از این دوساعت مکالمه تلفنی، یک ساعت و پنجاه و نه دقیقه اش مربوط می شد به باقی مسایل و یک دقیقه اش را پرداختیم به بحران گودر شناسی!
فقط مشکلی که هست اینه که تو گودر امکان کامنت گذاشتن نیست. و صد البته که چراغ یه وبلاگ به کامنت هایی که خوانندگانش می گذارند روشن می ماند. مگر اینکه آن پست از طرف خود نویسنده یا دیگران به اشتراک گذاشته شود. share شود.بعد از share کردن کامنت گذاشتن هم فعال می شود. برای دیدن مطالبی که به اشتراک گذاشته می شود هم باید پروفایل جی میل نویسنده را دنبال کنیم. follow بزنیم. کسانی را که follow می زنیم اسمشان در زیر عنوان people you follow قرار می گیرد و این جدا از آن وبلاگ هاییه که هرکسی می تواند subscribe بزند.
این بود تمام آنچه که یک زاغچه در طبق اخلاص گذاشته بود برای آموزش امکانات گوگل.
+ داخل پرانتز باید عرض کنم خدمت بعضی ها که خیلی وقت پیش به ما گفته اند که در مورد یک عدد بحران ناقابل قرار است یک پست خوب بنویسند و ما را محظوظ کنند، ما هم چنان منتظرانیم...
++ میهن بلاگ چندوقتی است که حمله شدید سایبری شده، شاید مجبور به ترک این خانه و ساختن آشیانه ای نو شوم.
نوشته شده توسط: jack daw | آخرین ویرایش:جمعه 9 اردیبهشت 1390 | نظرات ()
ما آزمودیم در این شهر بخت خویش
شنبه 3 اردیبهشت 1390 07:59 ب.ظ
فیلمبرداری از داخل یک ماشین در حال حرکت انجام می شد. بیشتر، تصاویر ترافیک و ماشین های جلویی پخش می شد تا فضاهای شهری خود خیابان.
- کدام فضای شهری؟!
- منظورم همان سکوهای خیابان ولی عصر به علاوه کف سازی رنگ وارنگ قرمز آبی بنفش خوشحالشه دیگه!
گاهی تصاویر می رفت روی درختهای سربه "فلک" کشیده ولی عصر. آهنگ پدرخوانده را هم گذاشته بودند روی تصاویر. نوستالژی بازی برای ایرانی های خارج از کشور که غم غربت و ولایت دارند و آرزو دارند هرچه زودتر به وطن برگردند!
برای من هم اگر قرار باشد روزی خارج از ایران زندگی کنم، مطمئنا خیابان ولی عصر یکی از خیابان هایی است که هرگز از خاطرم پاک نخواهد شد.
نه به خاطر اینکه طولانی ترین خیابان تهران و خاور میانه ست. نع
نه به خاطر چنارهای سربه فلک کشیده اش.
نه به خاطر پیاده رو بزرگ و جوی آب کنارش.
نه به خاطر پارک های بزرگ حاشیه خیابان.
و نه حتی به خاطر اینکه این خیابان الان باشکوه ترین، قشنگ ترین و طولانی ترین خیابان پایتخت است.نع
آخر چطور ممکن است خاطره خیابانی که نماد بارز فاصله طبقاتی یک شهر، یک ملت، یک کشور است را از یاد ببرم؟هرگز!
خیابانی که از این سر تا آن سرش یک دنیا فاصله است.
میدان تجریش
پارک وی
ونک
میدان ولیعصر
چهارراه ولیعصر
بیا پایین تر...
.
.
.
میدان منیریه
.
میدان راه آهن.
خیابانی که "آغازش" می شود تجریش و "پایانش" راه آهن.
آنجا" بالاشهر" است اینجا "پایین شهر".
آنجا امامزاده صالح دارد، دربند دارد، یک عالمه پاساژهای گران قیمت دارد، نیاوران و فرمانیه دارد. آنجا ماشین های گران قیمت دارد. خانه های ویلایی. آدم های تحصیلکرده با فرهنگ.
اما اینجا چه دارد؟
راه آهن دارد. دود و شلوغی دارد. سرو صدا دارد. خانه های کوچک و محله های شلوغ دارد. فقرو بی فرهنگی دارد.
چطور می توانم خیابانی را فراموش کنم که نماد یک نوع تفکر و نگرش حاکم بر این مردم است.مردمی که عادت دارند همه چیز را خط کشی کنند: خوب و بد، سیاه و سفید، بالاشهر و پایین شهر، بالاده و پایین ده، تهرانی و شهرستانی..
خط کشی های نامرئی حتی از مرزهای مرزهای مرئی هم پر رنگ تر عمل می کنند. شرایط را غیرمستقیم به ساکنین قلمروشان تحمیل می کنند.
چطور می توانم شهری را فراموش کنم که پر است از این خط کشی های نامرئی؟
+ بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش...
نوشته شده توسط: jack daw | آخرین ویرایش:شنبه 3 اردیبهشت 1390 | نظرات ()
مرد ستیزی و فمینیست بازی و از این حرفها
جمعه 2 اردیبهشت 1390 02:35 ب.ظ
بله دیگه...
در تمام عمرم هیچ وقت به اندازه الان احساس افسردگی نکرده بودم. خب ابن آدمی که روبروی من تشسته بود این حالت را در من ایجاد کرد. هر چی بیشتر حرف می زد، من بیشتر به این پی می بردم که ما هیچ تناسبی با هم نداریم. کفرمو در می آورد وقتی درباره آینده شغلیش حرف می زد.
داشت از خودش حرف می زد. از اینکه از کدام دانشگاه فارغ التحصیل شده، حالا مشغول به چه کاریه، و اینکه چه برنامه هایی برای آینده اش داره؟
خب به من چه؟
داشت مزخرف می بافت به هم. کلام اول به دوم نکشیده من فکر کردم این آدم چقدر برای من کسل کننده است. یاد هولدن کالفید افتادم. اونجایی که تو ناتور دشت گفته بود دلم به حال این دخترا می سوزه که باید با یه مشنگی ازدواج کنن... از همون مشنگایی که خیلی پستن، مردایی که اصلا کتاب نمی خونن، مردایی که کسل کننده ن.
ترسیدم از اینکه خودم هم مجبور بشم یه روز با یه مشنگی ازدواج کنم، که هیچ وقت تو تمام عمرش حتی یه کتاب هم ورق نزده. از همون هایی که جز خوردن و خوابیدن تو خونه کار دیگه ای بلد نیستند.مشنگ هایی که تمام آخر هفته شون رو جلوی تلویزیون روی زمین یا کاناپه دراز می کشن و کل کانال های تلویزیونو روزی صد دفعه از اول تا اخر بالا پایین می کنند. همون مشنگ هایی که حتی حاضر نیستند جورابای بوگندوی خودشون رو بشورند. از همون هایی که دندان هاشون سالی یک دفعه هم رنگ مسواک رو نمی بینه.همون هایی که جزو افتخارات مرد بودنشون شکم در آوردنشونه. همان هایی که تو کله پوکشون چیزی جز گچ پیدا نمی شه.
فکر می کنم من هیچ وقت از قدم زدن با این آدم لذت نمی برم.
دلم می خواد برم بالای یه پل هوایی دقیقا وسط پل بایستم دستام رو بزنم زیر چونم از اون بالا پایین رو نگاه کنم.
نوشته شده توسط: jack daw | آخرین ویرایش:جمعه 2 اردیبهشت 1390 | نظرات ()
بسی رشک بردم برآن کله من
یکشنبه 28 فروردین 1390 01:44 ب.ظ
حسودیم شد به ف. من هم دلم می خواد به کله ام یه صفایی بدم. که یه کم هوا بخوره و نفس بکشه این مغز. سبک شه. که محتویات داخلش دود شه بره هوا.
سرم شلوغ شده دوباره. بهتره یه چند صباحی سرم رو خلوت کنم!
نوشته شده توسط: jack daw | آخرین ویرایش:یکشنبه 28 فروردین 1390 | نظرات ()
ستایش شده از سوی منتقدین و تماشاگران
شنبه 27 فروردین 1390 10:54 ب.ظ
مادر ستایش بنده خدا مثل همه سریال های ایرانی بهش الهام شده که رفتنی ست. آمده تا حرفهای آخرش را به دختر تازه عروسش بزند و در راه برگشت به خانه در تاکسی سرش را راحت روی صندلی تاکسی بگذارد و جان به جان آفرین تسلیم کند!
"...می دونی چی یه مرد رو از خونه فراری می ده؟ اینکه یه روزی متوجه بشه میون اون زنی که عاشقش بوده و باهاش ازدواج کرده با این خانمی که داره باهاش زندگی می کنه زمین تا آسمون تفاوت وجود داره. اون خانم همیشه بوی عطر می داده این بوی قرمه سبزی. اون خانم همیشه لباسای خوش رنگ و تمیز می پوشیده این لباسای چروک و رنگ مرده. اون خانم گونه هاش مثل سیب سرخ برق می زده این خانم مثل به زرده! اون خانم همیشه حرفای خوب و شیرین می زده اما این یه ریز نق می زنه. منظورم اینه که سختی زندگی نباید زن بودن رو ازت بگیره. وقتی تو رو با این لباس شلخته و بدقواره دیدم نگران شدم یه وقت اگه جلوی طاهرم این لباسو بپوشی که واویلاست"
...oh my god
چقدر بد می شود اگر اینگونه شود!
مادر ادامه می دهد:
"...سرخاب سفیداب خوبه عطر و ادکلن هم خوبه اما اشکالش اینه که زنای ما اینارو بیرون استفاده می کنن اون وقت توی خونه یه لباسی مثل لباس تو می پوشن و جلوی شوهرشون جولون می دن. بیرون جلوی دوستاشون و همکاراشون هزارجور قرو فر درست می کنن اما یادشون میره که صبح یه ده دقیقه زودتر از خواب بیدار شن یه آبی به سرو صورتشون بزنن موهاشونو شونه کنن یه دستی به سر و صورتشون بکشن تا وقتی شوهرش از خواب پا می شه بالا سرش یه فرشته ببینه نه یه هیولا با موهای وزکرده و رنگ پریده و زرد!"
یعنی کدام زن کم عقلی پیدا می شود که صبح زودتر از خواب بیدار شود به خودش برسد برای اینکه شوهرش که از خواب بلند می شود ان را هیولایی(!) با موهای وز کرده(!) نبیند؟
هیولایی با موهای وزکرده و رنگ پریده و زرد؟! خدای من.
نه اصلا انگاری کن برنامه سمت خداست!
شایدم مامان ستایش روانشناسه؟! این حرفهای قلمبه سلمبه رو تو دهه شصت از کی یاد گرفته؟
نه. یعنی گل درشت تر از این هم می شود پیام های اخلاقی را در یک فیلم به خورد تماشاگر داد؟!
نوشته شده توسط: jack daw | آخرین ویرایش:شنبه 27 فروردین 1390 | نظرات ()
ای کاش مورچه ها هم چشم داشتند
شنبه 20 فروردین 1390 09:07 ب.ظ
دو تا مورچه دارند روی گل های فرش گیج گیجی می خورند و به این طرف آن طرف می روند. حتم دارم راه برگشت را گم کرده اند. یکیشون از این طرف می رود و آن یکی از یک طرف دیگر. همین طوری راه می روند بی هدف و بی جهت. دور خودشان چرخ می خورند و باز می رسند سر جای اول. گاهی هم از کنار هم رد می شوند. مثل اینکه متوجه حضور همدیگر نیستند. شاید هم خودشان را به آن راه می زنند که یعنی من تو را ندیدم. از کنار هم که رد می شوند شاخک هایشان کمی به سمت همدیگر متمایل می شود. ولی انگار که همدیگر را نمی بینند. گاهی هم بعد از اینکه از کنار هم رد می شوند یکی بر می گردد پشت سرش را با حسرت نگاه می کند.
...
آخ
مثل اینکه خوردند به هم. شاخک هایشان به هم گیر کرده. با شاخکهایشان با ایما و اشاره با هم حرف می زنند. بعد یکی راهش را کج می کند و می رود و پشت سرش را هم نگاه نمی کند. آن یکی مثل آدم های کور مات و مبهوت ایستاده و هی شاخک هایش را به جستجوی دیگری تکان می دهد.
نمی دانم چقدر طول خواهد کشید که این دو تا موجود کور باز دوباره شاخک هایشان به هم گیر کند؟! شاید اصلا هیچ وقت دیگر همدیگر را نبینند. کسی چه می داند!
پ.ن: از دوستان خوبم که خط خطی های بی سرو ته مرا می خوانند تشکر می کنم. دوستان خوب بلاگ اسپاتی که فیلتر شده اند را از گوگل ریدر دنبال می کنم.
نوشته شده توسط: jack daw | آخرین ویرایش:شنبه 20 فروردین 1390 | نظرات ()
تبلیغات